ای رها در دست باد
بارها با این لب تلخ از سکوت چشم های خسته ات را
بوسه باران کرده ام
تنها همین یک کار کوچیک و ساده و دیگر هیچ ..........
بدرود
درود
---------
قاصدک
از دشت می آید
سبدی آویشن
ترانه تو را همراه دارد
------------
دستت را روی پیراهن دشت می کشی
گلها هوای خانه در سر می پرورانند.
-------------
بوسه ات بوی
نسیم می دهد
انگار بابونه ها توی سینه ات خانه دارند
شاد زی بدرود
کوه چون تنها بود سنگ شد
یا چون سنگ بود تنها شد
من که نه سنگ بودم نه کوه پس چرا تنها شدم
بدرود
بارون بارون بارونه هی
زمینا تر می شه هی هی
گل نساجونم
کارا بهتر میشه
داره بارون می یاد .دلم اما...................
شادباد
درود یاران
....
داره می ره
آروم آروم
آخرین ساعت های سال ۸۷ و یکسال بزرگتر شدن.
اخرین سلامم رو به خورشید زمستون می گم
و دعاهای قشنگم رو
سال ۸۸ رو می خوام با امید و شادی شروع کنم
برای همه همه دوستام دعا می کنم خدا لبهای خندون و دل شاد نصیب کنه
دعا می کنم مسافر من بیاد هر چه زودتر
پدرم مسافر ابرها شد
روحش شاد
روزگارانتان شاد
بدرود
داره بارون می یاد . در عین ناباوری داره بارون می یاد . این موقع سال با این وضعیت خشکسالی اما بازم بارون اومد . نمی دونی چقدر خوشحالم .
انگار دوباره زاده شدم . امشب....
شعر
گفتم
اما
گم شد
یه ترانه بود . اگه پیدا شد . می نویسم براتون
شادزی . بدرود یاران
و قاب عکسی که .......
دوباره داره می خونه .صدایی که آشناست . صدایی که سالهاست با من زیسته
شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
از گوشه چشمم شروع می شه پایین می یاد روی بالشم آروم می گیره .
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
سردی هوا توی تنم کز کرده
بارونی نباریده و من هنوز چشمم به دست آسمونه
...........................................
امروز متولد شدم . آغاز یکسال بزرگتر شدن در هجوم بی امان روزها و روزها . دعایم کنید باران ببارد .
داره باران می باره. بعد از این همه نباریدن
بالاخره آسمون بغضش شکست و.........
باور کنید خدا برای آدمها بارون نفرستاد برای این زمین لب تشنه و این حیوانات زبان بسته است
توی دنیای کثیفی که همه در پی نابودی هم هستند خدا رحمی نداره
.............................................
می دانم
یک روز می آئیی
یک روز از همین روزها
یک روز که جهان را یاس و ناامیدی فرا گرفته است
و آدمها فراموش کرده اند که آدمند
شاید آن روز دیگر آدمی نباشد .شاید تمام دنیا را کینه و کفر و نفاق گرفته باشد .
من فلسفه ی این روزهای سخت را نمی دانم .
تنهایی میان جمع .
این روزها به بودنت فکر کرده ام . به این که من تنها نیستم . تو هستی
و من می دانم که تو هستی
و من ایمان دارم که تو هستی . خدا .
بدرود
این روزها دچار یاسی بزرگ شده ام
یک جور یاس فلسفی . دچار تنهایی خیلی بزرگ .
دلم گرفته است دلم بدجور گرفته است .
می خواهم خودم را بمیرانم شاید ........
این آخرین نوشته های من است که سالهای سال است دلم گرفته است و می خواهم بروم بروم بروم
خسته ام از این همه لجاجت برای زنده بودن و زندگی کردن
آخرین غزل مثنوی را که هنوز نا تمام است برایتان می نویسم شاید هیچ وقت فرصتی برای پایان کار نداشته باشم
و تنها می توانم بگویم برای همیشه به ...... می سپارمتان
دوستت دارم بی فاصله بی استدلال
مثل لبخند پر از طعنه این شعر محال
مثل رقصیدن دستان تو در موج نسیم
طعم بوسیدن و خندیدن و صد خواب و خیال
می - نمی روید از این باغچه حتی گل درد
نرود از دل من خاطره این همه سال
------
رفت - آن مرد که باران نبرد خواب مرا
سیل اشکش نبرد دل دل بیتاب مرا
----
مانده تا در شب تو مست سراپا بشوم
می شود عاشق چشمان تو آیا بشوم
عشق آشفته خندیدن و دلبندی توست
آسمان تشنه آغوش خداوندی توست
آسمان ریخته در دامنه ابروهات
آسمان قسمتی از همهمه ی گیسوهات
دست تو وسوسه چیدن سیبی که نبود
چشم تو فاجعه ای ریخته در دامن رود
-
می روم تا برسم وای خدایا هرگز
می - نمی - می رسم آیا به شما یا هرگز
این منم این من شیدایی پرپر زده ام
دست تنهایی این فاجعه بر سر زده ام
وای می ریزد و می جوشد شریان تنم
این که در پای غزلهای تو افتاده منم
این که در اوج هیاهوی تو پر پر زده است
گاه و بیگاه به آغوش شما سر زده است
این که قربانی یک حسرت مسموم شده
--------.............................----------
بدرود
درود
....
روی شاخه درخت یه پرنده نشسته بود
یه پرنده دیگه اومد و کنارش نشست
و خدا عشق رو اینطوری آفرید ....
سفر قصه غمگین رفتن
دوری
نیستی
و نبودنت تلخی لحظه ها رو دوچندان می کنه
بدرود