داره باروووووووووووووووووووووووووووووووووووون می یاد
خیلی ذوق زده شدم البته اگه شما هم بودین اینجوری می شدین دیگه شایدم بیشتر.
راستی درود یادم رفت
شازدی و بدرود
درود
چشمامو باز می کنم
صبح پنج شنبه ست
دارم یکسال بزرگتر شدنو لمس می کنم
امروز
تولد من است ......
روز تولد هرکس
بهترین روزی است برای اینکه
بهش ثابت کنی چقدر دوستش داری.......
شادزی و بدرود
ای رها در دست باد
بارها با این لب تلخ از سکوت چشم های خسته ات را
بوسه باران کرده ام
تنها همین یک کار کوچیک و ساده و دیگر هیچ ..........
بدرود
درود
---------
قاصدک
از دشت می آید
سبدی آویشن
ترانه تو را همراه دارد
------------
دستت را روی پیراهن دشت می کشی
گلها هوای خانه در سر می پرورانند.
-------------
بوسه ات بوی
نسیم می دهد
انگار بابونه ها توی سینه ات خانه دارند
شاد زی بدرود
کوه چون تنها بود سنگ شد
یا چون سنگ بود تنها شد
من که نه سنگ بودم نه کوه پس چرا تنها شدم
بدرود
بارون بارون بارونه هی
زمینا تر می شه هی هی
گل نساجونم
کارا بهتر میشه
داره بارون می یاد .دلم اما...................
شادباد
درود یاران
....
داره می ره
آروم آروم
آخرین ساعت های سال ۸۷ و یکسال بزرگتر شدن.
اخرین سلامم رو به خورشید زمستون می گم
و دعاهای قشنگم رو
سال ۸۸ رو می خوام با امید و شادی شروع کنم
برای همه همه دوستام دعا می کنم خدا لبهای خندون و دل شاد نصیب کنه
دعا می کنم مسافر من بیاد هر چه زودتر
پدرم مسافر ابرها شد
روحش شاد
روزگارانتان شاد
بدرود
داره بارون می یاد . در عین ناباوری داره بارون می یاد . این موقع سال با این وضعیت خشکسالی اما بازم بارون اومد . نمی دونی چقدر خوشحالم .
انگار دوباره زاده شدم . امشب....
شعر
گفتم
اما
گم شد
یه ترانه بود . اگه پیدا شد . می نویسم براتون
شادزی . بدرود یاران
و قاب عکسی که .......
دوباره داره می خونه .صدایی که آشناست . صدایی که سالهاست با من زیسته
شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
از گوشه چشمم شروع می شه پایین می یاد روی بالشم آروم می گیره .
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
سردی هوا توی تنم کز کرده
بارونی نباریده و من هنوز چشمم به دست آسمونه
...........................................
امروز متولد شدم . آغاز یکسال بزرگتر شدن در هجوم بی امان روزها و روزها . دعایم کنید باران ببارد .
داره باران می باره. بعد از این همه نباریدن
بالاخره آسمون بغضش شکست و.........
باور کنید خدا برای آدمها بارون نفرستاد برای این زمین لب تشنه و این حیوانات زبان بسته است
توی دنیای کثیفی که همه در پی نابودی هم هستند خدا رحمی نداره
.............................................
می دانم
یک روز می آئیی
یک روز از همین روزها
یک روز که جهان را یاس و ناامیدی فرا گرفته است
و آدمها فراموش کرده اند که آدمند
شاید آن روز دیگر آدمی نباشد .شاید تمام دنیا را کینه و کفر و نفاق گرفته باشد .
من فلسفه ی این روزهای سخت را نمی دانم .
تنهایی میان جمع .
این روزها به بودنت فکر کرده ام . به این که من تنها نیستم . تو هستی
و من می دانم که تو هستی
و من ایمان دارم که تو هستی . خدا .
بدرود